تبليغاتX
من هنوزم هستم


من هنوزم هستم

برای خود خودم...

برای امروز برنامه ویژه ای دارم ٬ برای نداشته هایم اسپند دود میکنم .. 

خودم را جایی قال می گذارم.. تنها با تو به قله می آیم و به همه نداشته هايم دهن کجی می کنم..

-سوخت

اشکالی نداره.. خونسردیمو گذاشتم رو آتیش بهش پرو بال میدم..

-داری میری؟

آره

-کجا؟

قبرستون میای؟

-بلد نیستی مثل آدم حرف بزنی؟

تمرین آلزایمر میکنم..

می لرزم ٬ سرما ٬ گرما ... گرما ٬ سرما .. در هم ٬ با هم...

زمان را مسخره تو کرده ام و تو را مسخره خودم ٬ می روم تا بدانی درد ماندنی نیست.. واسه سنگ فرقی نداره دشنه دست کی باشه اون دله که تاپ تاپ میکنه!

-شیرینی ولی با مجنون ٬ تنهایی ولی با غمها..

گوش هایم را که تیز میکنم نگاهم می بُرد رد کلامت را .. من دوگانگی را سر پیچی می کنم ٬ او سه گانگی را مضحکه..

سیاه ٬ سفید٬ قرمز ٬ بی رنگ ٬ کدر٬ کبود ٬ کاهی... دفتر رو می بندم.. پشت سرم درو..

-داری میری؟

آره

-تا یه جایی با هم میریم

من به دود آلرژی دارم

آخرش که تو دود میشی میری هوا..

من انگار هزاره مردنم را به پایکوبی مشغولم ٬ تو که دور نیستی من عقب عقب می روم .. آخر ِ دنیا

را بوسیده ام گذاشته ام کنار قسمت اولش.. خودم را به آن راه می زنم تا به بیراهه نزنی! در برابرت هم نقش شاهزاده همان گدای قصه هاست! دستم نه ٬ دلم تو خالی ست..

-همون جای همیشگی چطوره؟

من جایی واسه همیشه ندارم .. 

زمین را به زمان میخ کرده ام تا تو را خم نکنند..

عطرت از خودت سریع تر می رسد.. مثل نسبت نور به صوت.. پازل خیالم را جمع وجور میکنم ..

-حاضری؟.. بریم ..

آره.. فقط تا همون جای همیشگی ..

و من میروم با خودم نه هیچکس دیگه!

نوشته شده در 88/09/25ساعت توسط من| |

نه حرفی برای گفتن هست ٬ نه چشمی برای دیدن ٬ جام عسل هر دو ته کشید ...

میگی مثل سم میمونی ٬ نه از اینا که درجا راحتت کنه .. نه ٬ از اینایی که حل میشی تو رگ و پی ..

به قلب که رسیدی ٬ سکته میدی ... میگم مگه مجبوری ٬ یه نفس سر بکشی ...

حالا ... قبیله من قربانی قابیل شده..

خودم را کنار گذاشته ام برای روز مبادایت..

از این پس ، تیر را برای هدف گیریت کنار می گذارم .. شغاد ...

بر هر دری زدن همیشه کارساز نیست .. پله ها را یکی یکی میرم بالا ولی با عجله ..

جمع ترس و شوق درست تقسیم نمیشن .. من این ور پل ٬ تو اونور پل ..

بعضی راهها رو باید تا آخرش رفت تا آخر نمونی ..

حتی واسه چند ثانیه .. مثل همون بازیای بچگی که دستت به دیوار می رسید ...

در یک دستم گذشته٬ در دست دیگرم امروز .. خودم را می بازم .. همین نزدیکیست

فقط رو برنمی گرداند این برگ برنده من ...

حالا هر چه میخواهی بگو ٬ گوشهایم لال شده اند .....

پاورچین پاورچین می آیم .. دستم دراز میشود برای چیدن سیب قصه ها

دستم که به دستش می آورد .. سقوط می کنم .. جاذبه مرا به دامان تو میکشد ..

آنقدر عمیقی که می ترسم غرقت شوم و من...

شیفته این مدل ترسیدنم ...

نوشته شده در 88/09/21ساعت توسط من|

دستت چی شده؟

. بریده ...

چرا نمی بندیش؟

. میخوام خونشو تو شیشه کنم .. باید مغز خرابشو جوید...

. کفتار جلو چشاش ادعای نجابت میکنه...

نوشته شده در 88/09/12ساعت توسط من|

یک شب در قبرستان

زياد تو زندگي ناراحت ميشدم ولي اين بار يه طور خاص بودم

خيلي دپرس شده بودم

رو تختم نشسته بودم در و ديوار رو نگاه مي كردم

يه دفعه زد به سرم برم بهشت زهرا!

هر وقت دلتنگ ميشدم سعي مي كردم به ياد گذشته گان و خاطرات قشنگي كه با اونا داشتم بيفتم ولي اين بار زد به سرم برم پيش خودشون!و از نزديك باهاشون بحرفم

راه افتادم

تقريبا نزديكاي ظهر بود

رسيدم بهشت زهرا

رفتم سر خاك ...

بعدش ماشينم رو پارك كردم يه گوشه و بعدش شروع كردم بي هدف راه رفتن توي قبرستون!

هيچ هدف خاصي نداشتم، مكان و زمان ارزش خودش رو از دست داده بود، چيزي هايي به نام خونواده، خونه، دوست رو فراموش كرده بودم، منتظر اتفاق خاصي نبودم، اصلا اولين و آخرين برام معنايي نداشت ...

امروز تصميم گرفته بودم قبر ها رو بشمارم ...

يك، دو، سه ... هزار، هزار و يك، هزار و دو، هزار و سه ...

خسته شده بودم ولي ادامه دادم چون دليلي براي تموم كردن شمارش نداشتم.

اونقدر شمردم كه ديگه قبري نبود

فقط يه سري قبر آماده براي پذيرايي از جنازه ها بود

با خودم فكر كردم كه چي ميشد اگه يكي از اينا مال من

بود ميتونستم توش راحت تا ابد بخوابم.

شب شده بود،تا خونه كلي راه بود، چرا بايد برگردم توي خونه بخوابم؟

خب همين جا ميخوابم، ميتونم يه تجربه جالب باشه تا وقتي توي قبر براي هميشه ميخوابم برام غريب نباشه.

همه جا تاريك بود و فقط سكوت قبرستون بود كه فرياد ميزد، سكوتي كه حتي تن مرده ها رو هم توي قبر ميلرزوند.

يه چن تا قبر رو امتحان كردم، خيلي جام تنگ بود، راحت جا نشدم، شايد قبر ها هم سايز بندي دارن، يكي رو پيدا كردم كه تقريبا جا دار بود، توي قبر دراز كشيدم البته مجبور شدم روي شونه دراز بكشم.

يه چن لحظه دراز كشيدم خيلي خاك سرد بود بدنم كرخت شده بود، ولي حوصله نداشتم از قبر بيرون بيام، تصميم گرفتم همين جا بميرم!

ساعت نداشتم نميدونستم ساعت چنده، منتظر صبح شدن نبودم، منتظر هيچي نبودم، هر از چند گاهي صداي زوزه ي سگي ميومد كه به اميد لقمه اي فرياد ميزد، توي فكر خودم غرق شده بودم.

حس كردم يكي داره از بالاي قبر نگام ميكنه، سرم رو چرخوندم يه سگ بود، شايد دنبال غذا ميگشت، شايد دنبال جفتش بود، شايد دنبال ...

به هرحال بدجور به كاهدون زده بود من هيچكدوم از چيزايي كه دنبالشون بود نبودم، منتظر بودم بياد داخل قبر، گازم بگيره، خرخرم رو بدره.

به خودم گفتم هيچكاري نميكنم بذار هركاري ميخواد انجام بده ولي انگار حتي اون حيوونم از توي تاريكي قبر به ناراحتي كه از قيافم ميباريد پي برده بود، يه زوزه ي دردناكي كشيد و سريع رفت، شايد به زبون خودش گفت تو از منم بدبخت تري ...

دوباره سكوت! از سكوت قبرستون نميترسيدم، هر از چن گاهي صداي حيووني، پرنده اي سكوت رو برهم ميزد، از نيمه شب گذشته بود، ماه توي آسمون بود، داشت براي خودش ميرقصيد و به تمام مرده ها اميد ميداد كه خورشيد هنوز نمرده.

صداي خشخش عجيبي اومد، از چن تا از سوراخ هاي قبر حشرات عجيبي بيرون اومدن، روي ديوار قبر راه ميرفتن، انگار داشتن دور من طواف ميكردن يا شايد داشتن باهم جر و بحث ميكردن كه با اين بشر چكار كنيم!؟

منتظر بودم بيان روي بدنم حركت كنن، جشن بگيرن كه يه جنازه تازه اومده، يه جنازه زنده، فكر نكنم تا به حال چنين تجربه اي داشتن.

ولي انگار اينها هم فهميده بودن كه چقدر يه انسان ميتونه بدبخت باشه كه خودش بياد توي قبر بخوابه، انگار نميخواستن به فلاكت من نزديك بشن، اين حشرات هم من رو ترك كردند ...

يادم نيست كي خوابيدم ولي هر از چن ساعتي با صداي خشخش چن تا حشره روي ديواره هاي قبر از خواب ميپريدم، صداي چن تا افغاني اومد داشتن با زبون خودشون صحبت ميكردن چيزي نمي فهميدم.

صبح شده بود، بدنم بدجوري بي حس شده بود، نميتونستم چشام رو باز كنم يا حرف بزنم يا حركتي كنم، من رو از قبر بيرون كشيدن و به زبون خودشون يه چيزايي به هم گفتند و همينجوري ولم كردن و رفتن سراغ بدبختي خودشون. آفتاب ميخورد توي چشمام، بدنم از گرماي خورشيد مورمور ميشد، گرماي خورشيد مثل حلول روح توي بدنم بود.

انگار از مرگ به زندگي برمي گشتم.

اون لحظه فهميدم حتي جنازه ام هم به درد كسي نميخوره، تصميم گرفتم به زندگي برگردم چون مردن هم فرقي با زندگي كردن نميكنه، هر دوشون پوچ و بي معنيه!

نوشته شده در 88/09/02ساعت توسط من|

خدایا این دیگه چه کارمندی بود فرستادیش واسه ما؟

درد بیابونی بودن... کمم نبود... حالا...

ازم میپرسه... شما آلمانی بلدید... میگم نه... بلد نیستم...

البته فقط آلمانی رو بلد نیستم...

دوباره ازم میپرسه خوب اگه راست میگید بگید ببینم "بله" به آلمانی چی میشه؟!

...!!

خداوکیلی آخه من چی باید بگم بهش... کفاره ی کدامین گناهمه این؟!

بهش بگم میشه <یا>؟!!!

نوشته شده در 88/08/30ساعت توسط من|

بعضی وقتا
آدم دلش میخواد
وقتی که یه چیز گنده مثه یه غم تو دلشه

وقتی که تلخه
به یکی بگه که...
نه
یعنی نیگاش کنه... و بهش بگه...
اه

نميشه...

نمي تونم بگم

هر كاري مي كنم گفتنم نمياد

.

.

حیف که من آدم نیستم... 

پ.ن: دددد! کی بود گفت خر؟ بي ادب!

نوشته شده در 88/08/22ساعت توسط من|

"هر کسی باید فشنگ آخرش رو واسه خودش نگه داره.
وگرنه باخته... خوشمان آمد...

یاد فیلم سون سین (هفت گناه) افتادم... چه ربطی داره حالا...

دلم یواشکی صحبت کردن میخواد ... دلم زمزمه کردن میخواد... یواشکی...

چی کار کنم دلم میخواد خوب...از اینامه شدیداْ

مگه من آدم نیستم و دل ندارم؟! هوم؟

نوشته شده در 88/08/15ساعت توسط من|

اینجا من خالی خالی تخیلم رو تخلیه میکنم...

یه روزی عشقم میکشه برم رو یه تپه بخوابم و به ابرا نیگا کنم...

یه روزی دوست دارم پسر چوپان نبی بشم وعاشق دختر بزچرون...

یا به دختر چوپون یواشکی دل ببندم...

یا اینکه برم تو غار سر به سر مریم مقدس بذارم و تو کارای خضر نبی فضولی کنم...

یا اینکه دلم برای کلاغ قصه ها بسوزه که از بچه گی تا حالا به خونش نرسیده...

بعضی وقتا هم از درد زایمانم بگم که هر یه ماه یه بار مثه عادت ماهانه میاد سراغم...

درد دارم!!!

مثلاْ همین الان دلم یه جزیره میخواد تو دل دریا... یه دریا... 

حتماْ یه کاستی دارم...تعارف که نداریم...یه بار گفتم...بازم میگم...

یکی حال میکنه از کشف زکریای رازی بخوره و تمام ناراحتیهای زندگیشو فراموش کنه...

یکی هوس میکنه بره بیرون کنار ساحل آواز بخونه یا پکی به سیگارش پک بزنه...

اما!

من!

هر چی باشم و هر کس باشم و هر جا باشم...منم!

یه من واقعی

و من هنوزم هستم...

نوشته شده در 88/08/08ساعت توسط من|

باید یاداوری کنم که وبلاگ من محل تخلیه‌ی احساس تخیل منه!

چند بار باید بگم این مزخرفا واقعی نیست؟

البته بعضیاش!

اصلاً اینی که اینجا مینویسه من نیستم.

یعنی یه من دیگه ا‌م .

یعنی اصلاً من وقتی اینجا مینویسم یکی دیگه ا‌م.

بعضی وقتا فراموش میکنیم که آدمایی که وبلاگ مینویسن غیر از وبلاگ نوشتن کارای دیگه‌ای هم دارن٬ مثل زندگی کردن. 

یکی شب حال میکنه پاشه بره بار اونجوری خستگی‌ روزش رو رفع کنه یه خلی هم مثل من ترجیح میده آخر شبی کنار وبلاگش بشینه، بگه میخوام برم تو غار.

لازم بود بگم که من نه دیوونه ام و نه افسرده.

فقط خوشم میاد که بعضی وقتا چشمام رو ببندم برم جاهای دور . قصه‌های تازه...

مثلاً الان دارم فکر می‌کنم...

راستی یکی یه درد درست حسابی سراغ نداره؟!

مرد را اگر دردی باشد خوشست مثه درد زایمان!

 

نوشته شده در 88/08/01ساعت توسط من|

میخوای جای من باشی؟

کاری نداره اصلاْ...

فقط کافیه...شبا ساعت ۲ و ۳ از دفتر محل کارت بری تو اتاق خوابت...

مسواک و نخ دندون رو برداری....

راست آینه به دندونات نیگا کنی و هی نیگا کنی که هنوز دندونات سفیدن یا نه؟

بعد بچپی تو رختخواب...

هی خوابای چیز دار ببینی...

هی دسترسی به مشترک مورد نظر میسر نميباشد...

هی از تمام فیلترا رد بشی...

ولی آخر تا میخوای مطلب رو بخونی...از خواب بیدارت کنن!

بعد کل روز برات نامفهوم باشه تا دوباره بخوابی!

اما ایندفعه با یه فیلتر شکن بهتر و سریعتر... همین! 

نوشته شده در 88/07/25ساعت توسط من|

هر دو تار می تنند... یکی به دور خود... یکی به دور دیگری...

اولی تار می تند...

به دور خودش... دور بودنش... دور تنش...

هر روز در پیله ی تنهایی ِ خود به فردا فکر میکند...

به فردایی که با شمع گریه خواهد کرد و با گل در باد خواهد رقصید....

و چه مغرور است و خودخواه...

چرا که به پرواز ایمان دارد...

چرا که بالهای رنگارنگش کرشمه ی بودنش خواهد بود...

از تلاش خسته نمیشود...

چرا که میداند هر نقش و نگارش ثمره ی تارهایی ست که پی در پی در روزهای زشتی به دور خود می تند... تارهایی که آفرینش معجزه ی آنهاست...

اما دیگری تارش را در باد رها میکند...

تا به شاخه ی درختی گیر کند...

و این کار را آنقدر تکرار میکند تا بتواند جلوی پرواز را بگیرد...

در فکر تنیدن تار به دور دیگری ست... تارهایی که مرگ تنها هنر آنهاست...

اما خبر ندارد که باد آورده را باد میبرد... همانا که از سستترین خانه هاست...

تفاوت تارها در کجاست؟ 

نوشته شده در 88/07/15ساعت توسط من|


Design By : Night Skin