من هنوزم هستم
خسته ام از جنس قلابیِ آدم ها هـــی فلانـی! راهت را بگیــر و برو ... حوالـــی ما توقف ممنوع است! می دانی … !؟ به رویت نیاوردم … ! از همان زمانی که جای "تو" به ”من” گفتی: ” شما “ فهمیدم پای "او" در میان است... دو خلبان نابينا که هر دو عينکهاي تيره به چشم داشتند، در کنار ساير خدمه پرواز به سمت هواپيما آمدند، در حالي که يکي از آنها عصايي سفيد در دست داشت و ديگري به کمک يک سگ راهنما حرکت ميکرد. زماني که دو خلبان وارد هواپيما شدند، صداي خنده ناگهاني مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابين پرواز رفته و پس از معرفي خود و خدمه پرواز، اعلام مسير و ساعت فرود هواپيما، از مسافران خواستند کمربندهاي خود را ببندند. در همين حال، زمزمههاي توام با ترس و خنده در ميان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، يک نفر از راه برسد و اعلام کند اين ماجرا فقط يک شوخي يا چيزي شبيه دوربين مخفي بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپيما شروع به حرکت روي باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده ميشد چرا که ميديدند هواپيما با سرعت به سوي درياچه کوچکي که در انتهاي باند قرار دارد، ميرود. هواپيما همچنان به مسير خود ادامه ميداد و چرخهاي آن به لبه درياچه رسيده بود که مسافران از ترس شروع به جيغ و فرياد کردند. اما در اين لحظه هواپيما ناگهان از زمين برخاست و سپس همه چيز آرام آرام به حالت عادي بازگشته و آرامش در ميان مسافران برقرار شد. در همين هنگام در کابين خلبان، يکي از خلبانان به ديگري گفت:«يکي از همين روزها بالاخره مسافرها چند ثانيه ديرتر شروع به جيغ زدن ميکنند و اونوقت کار همهمون تمومه!...» . . شما باید بعد از خوندن اين داستان کوتاه، با شيوه مديريت دولتي تو ايران آشنا شده باشید...! يعني... يعني اينقده اين دنيا با بعضي آدمهاش حالمو دارن به هم ميزنن كه همش مي گم خدايا قصه ي من و تو و آدمهاي اين دنيا و اين كره خاكي ديگه چه صيغه اي بود؟!!!!! چقدر خنجر از پشت؟ تا به كي؟!!!!!!! دوست دارم يه پام رو بذارم اين ور دنيا، اون پام رو هم بذارم اون ور دنيا و ... ولم كنيد بابا... پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد: پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم! پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است! مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد و معامله به اين ترتيب انجام مي شود ................ قبل از اینکه بخواي در مورد من و زندگی من قضاوت کنی... کفش های منو بپوش و تو راه من قدم بزن، از خیابون ها و دشتها و کوه هایی بگذر که من گذر كردم... اشک هایی رو بریز که من ریختم... ... دردها و خوشی های منو تجربه کن... سال هایی رو بگذرون، که من گذروندم... روی سنگ هایی بلغز، که من لغزیدم... دوباره و دوباره بلند شو و توهمون راه سخت قدم بزن، همونطور که من انجام دادم... بعد، شايد بتوني درمورد من قضاوت کنی... شايد...!
| Design By : Night Melody |


