تبليغاتX
بی تو هرگز


بی تو هرگز

لحظه ي بودن و موندنم ديگه سر اومده
فال من به نام تو ببين چقدر بد اومده


مي نويسم روي صفحه ي غريب زندگي
من فراموشت نميکنم عزيز به سادگي


بيا سر مزار من آروم و آهسته عزيز
طاقت گريه ندارم
  اشکي براي من نريز

ميخوام بگم دوستت دارم ، حتي اگه جدا باشيم
اينهمه فاصله کمه ، اگر به ياد هم باشيم


وقتي خنديدي به رفتنم ، دلم از تو شکست
بعد تو دلم ، دل به غريبه ها نبست


تک تک خاطره هامون هرچي بود ديگه گذشت
جاي من کي توي قلب مهربون تو نشست؟!؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:32 توسط | |

* شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن

 آدمهای مهربون و با وفا! دروغ می گن

 * اونا که می گن که تا همیشه دیوونتن

 بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن

 * اونا که میان به این بهونه ها

 از توی شهر قشنگ قصه ها، دروغ می گن

* اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده

 به تموم آسمونا به خدا دروغ میگن

 * اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن

 تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن ... !

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 3:28 توسط | |

آدمک آخر دنياست بخند
         آدمک مرگ همينجاست بخند
                دست خطي که تو را عاشق کرد
                        شوخيه کاغذي ماست بخند
                                 آدمک خر نشوي گريه کني
                                         کل دنيا سراب است بخند
                                          
       آن خدايي که بزرگش خواندي
                                                            بخدا مثل تو تنهاست بخند

آره تنهاست ولی دیگه

هیچ وقته هیچ وقت سراغش نیا

چون دیگه طاقت نداره

 

چون دیگه طاقت نداره

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:25 توسط | |

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد بر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:19 توسط | |

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش

 

غم شبهای سکوت ودل بارانی خویش

 

گله از هیچ ندارم ، نکنم شکوه از او

 

که شدم بنده پا بسته وسودایی خویش

 

به کدامین گنه اینگونه مجازات شدم

 

همه دم نالم وسوزم ز پشیمانی خویش

 

من از این پس شده ام راوی وگویم همه شب

 

غزل چشم تو و قصه نادانی خویش..!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 4:11 توسط | |

آقا ولم کنید

دست از سرم بردارید

...چی می خواید از جونم

...از همتون بدم میاد

...بدم میاد

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:8 توسط | |

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یك چشم داشت .  من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو با من بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فوراً از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear  

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا میكرد و منو ... كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعاً میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟!

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger  

 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

I was oblivious to her feelings

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her  

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study  

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم: چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!

  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight

اون به آرامی جواب داد: " اوه  خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم" و بعد فورا! رفت و از نظر  ناپدید شد.

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore 

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی.

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن كه اون مرده ...

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

... ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم وقتی داشتی بزرگ

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.

رو دادم به تو بنابراین چشم خودم

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه برای من افتخار بود

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

MOM

مادر

I LOVE YOU

دوستت دارم 

 

نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 3:5 توسط | |

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زيباست اگر بگذارند

دل آواره من اين همه آواره مگرد

خانه دوست همينجاست اگر بگذارند

 

من از اظهار نظرهای دلم فهميدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.

غضب آلوده نگاهم مکنيد ای مردم

دل من مال شماهاست اگر بگذارند

 

به یـــاد آن روز کـــه در صفحــه ی شطـــرنج دلـــت شـاه عشـــق بودمــو با کـــیش رخت مـــات شــدم

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:56 توسط | |

ایکاش از این همه مهربانی که در چشمانت آرام گرفته، سهم دلتنگی مرا نیز می دادی!

تا این همه مدت، برای دیدن ستاره دزدکی به تماشا ننشینم.

باور کن که عاشق تر از من پروانه ای نخواهی یافت.

پس پنجره ی چشمانت را در امتداد نگاهم بگشا تا با يك بغل گل یاس تا پشت همین پنجره بيايم و بیت بیت آرزوهایم را زمزمه کنم.

 کاش فقط یکبار این پنجره را روی دل دیوانه ام بگشایی!

   

 ستاره آسمان من بیا که سخت ترا چشم در راهم !

 صبح پائیز امروز

چه خزانی دارد

شاید این پیک عجول

خبری تازه از

چمن باغ شما می آرد

شایدم عشق

از جای دگر

از کنار تپش قلب خدا می آید

                                              من که بادم امروز...

                                                        برگ را می خواهم...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 15:52 توسط | |

سلام به همگی

دیدم همه ناراحت شدن چرا من به روز نمی کنم و همش دارم خودم رو تحویل می گیرم

گفتم بذار سریعاْ آپ کنم.

راستی از همه بچه ها واقعاً ممنونم که منو مورد لطف و محبت قرار دادن و برای بنده به

مناسبت تولدم ایمیل  زدن.

از همتون ممنونم و امیدوارم که بتونم برای همه شما خوبان یه جوری خلاصه جبران کنم

و از خجالتتون در بیام.

بیام سر عروسیتون برقصم  خوبه !!!  اگر هم نخواستید بنده با گروه موزیکم در خدمتتون هستم.

(البته خانم ها و  آقایون متاهل خوش به حالشون نشه ها !!! بنده با اونها نبودم و اونها از این قضیه

مستثنی هستند. اونها رو خدا عوضشو بهشون بده !!! ) اینم ۷ تا گل تقدیم به همتون.

دوستتون دارم.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 1:45 توسط | |


Design By : Night Skin